جادوی سکوت
فردا شب یلداست. تولد مامانم . یه شب طولانی. بلند ترین شب سال که اصلاٌ بلند به نظر نمی رسه. وقتی که بچه بودم فکر می کردم شب یلدا یعنی به شبانه روز چند ساعت اضافه میشه و شب بیشتر می تونم بخوابم و دیرتر برم مدرسه. ولی وقتی صبحش بلند می شدم هنوز دلم می خواست بخوابم و نمی فهمیدم طولانیترین شب سال یعنی چی؟ الان که بعضی موقع ها فکرای جور وا جور به ذهنم خطور می کنه و شب بیخواب می شم می فهمم شبای طولانی یعنی چی . لازم نیست که حتما یلدا باشه. شب بی خوابی شب انتظار شب ناراحتی غصه و دلخوری همیشه می تونه طولانی ترین شب باشه که هرچی میکنی تموم نمیشه. ساعتاش کش میان و اعصابت ازون بدتر. تلخ شده ام چون روزام اونجوری نمیگذره که من می خوام. عصبی تر شدم از صبح تا شب سرو کله زدن با بردیا و تحمل گریه ها و بهانه گیریهای تموم نشدنیش. اون شیرینه دروست داشتنیه ماهه اما من یکم آرامش و یه چند ساعتی برا خودم می خوام که ندارم اصلا ندارم . داره بدم میاد که یه سره دارم غر می زنم و می نالم. شاید یه مدت کمتر اینجا بیام. می خوام پر انرژی با شما باشم و از هدف اصلیم که نوشتن برا نقد شدنه دور نیفتم. نمی دونم چی نوشتم ولی باید برم . یه موجود کوچولوی مامانی که من همه چیزشم داره گریه می کنه. یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود .... دلم قصه می خواد که آخرش همه چی درست بشه همه خوشحال بشن خوشبخت باشن و سالهای سال کنار هم زندگی کنن. قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود ...قصه ی ما راست بود. راست راست. دلم می خواد برم برم و برم تا یه جای دور. دچار یاس فلسفی شدم یا افسرده از شنیدن حرفای بی حاصل . خسته ام از حرف از گفتن از شنیدن. از دروغ دروغ دروغ تاب می خورم در میان این لحظات انگار به آونگ زمان چسبیده باشم جلو عقب ...جلو ... عقب دستانم کشیده میشود از سنگینی اگر رهایش کنم افتاده ام رهایش نمی کنم رهایم نمی کند. تاب می خوریم با هم و نبضمان گویی یکی شده تیک تاک تیک تاک... تاب می خورم دست به دست می شوم در میان این دقایق متصل. سکوت نفس می کشد لحظه ها آبستن هق هق اند تبدارم . نفس نفس میزند. گوش کن... مرسی از همه تون که حواستون به من هست . واقعاٌ به داشتن دوستای خوبی مثل شما افتخار می کنم . بردیا بدنش به صورت خفیفی بیرون ریخته ولی امروز که با دکترش مشورت کردم گفت دوره ی بیماری تقریباٌ ۲۴ ساعت دیگه تموم میشه و همه ی علائم رفع میشن. بردیا یکم بی اشتها شده ولی مطمئنم زود اشتهای گذشته رو بدست میاره. امروز بهترم . مادر بودن هر روز یه تجربه ی جدید داره فکر کنم از همه ی دوره هایی که تا حالا تجربه کردم متنوع تره. همین تنوعش شاید باعث میشه اصلاٌ متوجه گذر زمان نشی. خوبه یا بد نمی دونم . برای من که همیشه برا زندگیم برنامه داشتم الان خیلی سخته که خودمو به دست شرایط بسپارم و همه ی برنامه هام آزاد باشه و زمان مشخصی نداشته باشه. دارم فکر می کنم بچه ها میان تا ما عادات گذشته مون رو فراموش کنیم و زندگی رو جور دیگه ای تجربه کنیم . شما چی میگین ؟ سلام. با زحمت یه فرصت پیدا کردم که بنویسم . بردیا از اول هفته مریض شده . اسم مریضیش رزیُلاست. بچه های زیر دوسال می گیرن. تنها علامتش هم تب شدیده. این روزها دائم نگرانم . شبها هم که خواب بی خواب. تو این مریضی تب یه دفه بالا می ره و به خاطر همین خطرناکه که تشنج ممکنه بشه. جور کردن جملات برام سخته . خودم یه جوری انگار بند بندم داره جدا می شه . نمی خوام ناله کنم اما واقعاٌ حالم خرابه .سنگینم سنگین . تا حالا این کلمه اینقدر برام وزن نداشته . این چند وقته همش می ترسیدم بردیا سرما بخوره یا این آنفلولانزای لعنتی ... اما یه باره یه مرضی گرفته انگار برا همه عجیبه . تب آبریزش بینی سرفه اسهال چیز دیگه ای هم می مونه که این مرض نداشته باشه؟؟؟؟؟ خلاصه امروز اگه تبش تموم بشه بعد دوروز بدنش میریزه بیرون و بعد دوره ی مریضی تمومه . فعلاٌ من هرچی کتاب داشتم زیر و رو کردم تا اسم این مرض رو پیدا کردم و علائمش رو. دارم سعی می کنم صبور باشم و خونسرد . این دو تا رو هیچوقت تو زندگی نداشتم اما دارم سعیم رو می کنم. اگه این وبلاگ نبود حتماٌ غمباد می گرفتم . خوب ناچارم تمومش کنم چون یه کوه ظرف تو آشپزخونه است و رختای بردیا هم هنوز شسته نشده . کاش می شد بزنم بیرون یه هوایی بخورم. فعلاٌ خداحافظ هستم ولی انگار نیستم. نفس کشیدن و ضربان قلب یعنی بودن؟ نیستم ! باید نباشم . تلخی کلمات نه دهانم که ذهنم را می فرساید. افتاده ام آنسان که انگار برخاستنی نخواهد بود . تاب خواهم آورد این همه ... لبهایم بسته می ماند ذهنم از آن بسته تر . انگار اسرار ازلی بخواهم فاش کنم. نه ! نه ! نه ! تاب نخواهم آورد این همه رنج را کجاست آن دو بالی که در آسمان ها جا گذاشتم؟ پ. ن : این شعر نیست فقط نمی دونم چرا دلم خواست اینجوری بنویسمش![]()
داره اونو رو زمین میکشه نمی تونم کاری کنم .خدایا چرا صدام در نمیاد ؟ اون بیچاره چه گناهی کرده مگه؟مثل حیوون زخمی ناله می کنه، صداش خیلی واضح نیست. چرا هیشکی کمکش نمیکنه ؟ اونو به سمت درمیکشه ،هلش می ده تو اتاق سعی میکنه خودشو از دستش رها کنه اما لگدی وحشتناک حوالش میده، درد تو پهلوهام می پیچه ... سرم گیج میره... پاهام مثل سنگ شده تو بدنم میلرزه انگاری که رعشه گرفته باشم .خدایا ! چرا یکی جلوی این وحشی رو نمیگیره ؟مثل حیوون نفس نفس میزنه و سعی داره هرچی هواست یه دفعه به درون بکشه ،عرق از سرو روش جاری شده.دستگیره رو میکشه جلو اینقدر هن و هن میکنه که انگاری در وزنش چند برابر شده... زنه اونجا به شکم افتاده تو خودش مچاله شده ، زیر لب یه چیزایی میگه که نمی شنوم انگاری داره میمیره نه نه مگه من تا حالا یه نفر که داره میمیره دیدم؟ نه، نه، من... در و محکم می کوبه بهم .تکون نمی خوره انگار همیشه اونجا بوده دورو برم رو نگاه می کنم دنبال یه چیزی می گردم فرش لاکی زیر پام مثل یه جوی خونه چیزی در دلم می جوشه و بالا میاد... دهنم مثل زهرماره می خوام سرفه کنم میترسم. کمربندشو از رو زمین برمیداره و با دستایی که میلرزه سعی میکنه درست قلابشو بندازه . چادری رو که جلو پاشه با یه تیپا پرتش میکنه اونور، میره جلو در وایمیسه. جلومو گرفته نمی بینم دستش رو سوراخ کلید می لرزه با هر زحمتی شده کلید رو تو قفل میچرخونه وپشتشو صاف میکنه، برمیگرده ، من یهو حول برم میداره . نه! اون منو نمیبینه، اما اگه دید چی؟ درد دوباره تو پهلوهام میپیچه... تکیه میدم به دیوار. صداشو میشنوم که داره خطو نشون میکشه و فحش میده. نمی خوام بشنوم... یهو همه چی سیاه میشه دستامو میارم بالا می خوام خودمو به یه جا بند کنم اما هیچی نیست... دل به سیاهی میدم و صداها برام نجوا میشن و بعد دور میشم دور دور....
روز ۲۵ نوامبر روز جهانی اعتراض به خشونت علیه زنان است.خشونت در هر سطحی و در مورد هر کسی خواه زن یا مرد عملی نکوهیده است. با امید روزی که همه ی مظاهر خشونت از جهان برچیده شود .
تا حالا دقت کرده اید چرا مسائل و مشکلات مختلف اطراف "ما " انگار هیچوقت حل نمیشوند و مثل حملات یک بیماری مزمن گاه به گاه خودی نشان می دهند و دوباره می گذرند. در دور باطل افتاده اند مشکلاتمان را می گویم . دور باطل . چون هیچگاه سعی نمی کنیم حلشان کنیم یا حداقل بودنشان را باور کنیم . پاکشان می کنیم اما پاک کننده ی جادویی که نداریم دوباره با نمی دانم چه ترفندی نامردها بر می گردند . مشکلات را می گویم . حواستون به من هست؟ دوباره بر می گردند.
فیلم بربادرفته را که حتماٌ دیده اید . این" اسکارلت" مادر مرده هر وقت پدر شوهر و خواهر های عزیزخودش را در میاورد یا سر "رت باتلر"عزیز ما را به طاق می کوبد. اصلاٌ به روی مبارکش هم نمی آورد و با شجاعت خاص اجداد ایرلندی اش می گوید فردا ...فردا در موردش فکر می کنم فردا.... و فردا که فکر نمی کند هیچ ..دست گلهای جدید هم به آب می دهد. همه ی ما ...می گویم" ما "چون جدیدآ عادت کرده ایم دیگران به هر بهانه نظر خود را به جمع تعمیم دهند "ما" ... همه ی مردم ...همه ی دوستان ... همه ی هموطنان عزیزهمه چیز پرور.... خوب می گفتم ...همه ی ما عادت کرده ایم که مشکلاتمان را در هر سطحی به گردن دیگران بیاندازیم و انگشت اتهام را به سمت دیگران بگیریم و خودمان را دائماٌ تبرئه کنیم. مثلاٌ همین چیزهایی که اخیراٌ در صفحات حوادث روزنامه های کثیر الانتشار می خوانیم . همه ی کسانی که به نحوی قربانی یکسری اعمال پلید می شوند خود مقصرند به هزار و یک دلیل واهی . این نظر من نیست من دارم فقط نقل قول می کنم سعی کنید منظورم را از فهوای کلامم در یابید تا "در" (به ضم دال) یابید. چرا ما منظورم ما خانمهاست اینطور بی مبالاتیم و هر چه می خواهیم می پوشیم و خلق الله را به صرافت ت... به عنف می اندازیم. چرا اینقدر به سر و وضعمان بی هیچ دلیل موجه می رسیم ؟ چرا بعضی عناصر مذکر خلقت را با اینگونه دلبریهایمان از راه به در می کنیم ؟ خوب حالا که اینگونه ایم پس حقمان است آنچه گاهی در شبی تاریک یا کوچه ای باریک یا اخیراٌ در بیابانی تاریک برایمان اتفاق می افتد . ما مقصریم. از اول هم ما مقصر بوده ایم بابت همه ی این فجایعی که به بار می آید . ما جماعت نسوان که از ازل مقصر آفریده شده ایم و زیر جلد یک عده آدم بی گناه بی خبر از همه جا رفته ایم و گولشان زده ایم!!!!
![]()
![]()
باید این قانون جدید ریاضیات را که اخیراٌ توسط عده ای فیلسوف ریاضی دان گمنام کشف شده است ، برایتان شرح بدهم تا منظورم را بگیرید . خوب دو به اضافه ی دو را یک عده ای غفلتاٌ پنج می نویسند
و وقتی می بینند که ای داد بیداد جماعت صدایشان در آمده حالا چه خاکی به سر مبارک بریزیم؟ دفعتاٌ تصمیم می گیرند تا شاکیان این نتیجه ی جدید ریاضی سر بگردانند به طرفة العینی یک دندانه ی ناقابل به این" دو" مادر مرده بی صاحب اضافه کنند تا جواب پنج بماند و آب هم از آب تکان نخورد . منظورم را که می فهمید ؟ بابا شما چرا قدری به اطرافتان با دقت نگاه نمی کنید ؟ مشکلات اینگونه به روشی جادویی دارند حل می شوند و نیازی نیست فردا یه آنها فکر کنید. فردا مشکلات قدیمی تر باید به سراغمان بیایند تا دوباره آنها را به جایی امن در گردونه ی مسائل اطرافمان روانه کنیم . به این می گویند دور باطل . پ . ن : وای که چقدر من امروز جان کندم تا منظورم را به شما بفهمانم. البته اگر الان گروهی پس از خواندن سطرهای بالا نگویند فلانی لیلی زن بود یا مرد؟
![]()
کی می خواهیم یاد بگیریم به جای اینکه خطاکار را از در پشتی فراری بدهیم به درد اون فلک زده ای برسیم که شاکیه؟ چرا همه چیز در نهایت همیشه برعکس میشود؟ چرا جای گناهکار با بیگناه دائم عوض میشود و حوادث تکرار میشوند اما ما عبرت نمی گیریم. لطفاُ با دقت بخونید و به چیزهای واهی متهمم نکنید.
![]()
آخه حاج خانوم چرا منو با ذهن خودم با وجدانم در گیر می کنین؟ من که تو این دو سال همه ی سر و صداهاتون رو تحمل کردم و جیکم در نیومده. من که همیشه متین و خانمانه و پر حوصله باهاتون رفتار کردم . وقتی می گید شش نفرید اما در واقع بیشتر از پونزده نفر در روز تو این خونه زندگی می کنن می شورن می پزن . بسم نیست همین بوی سبزی سرخ کرده تون؟ انگار برا یه پادگان می خواین غذا بدین البته بماند که شما ده تا بچه دارین و کلی نوه که هر روز هر شب اینجان. بوی پیاز داغ اول صبح تون رو نگو که میگرن منو تحریک می کنه و تا شب باید با سر درد بسازم. بوی تریاک حاج آقا که تمام راهروی مارو پر می کنه و همیشه کفر منو بالا میاره. هرکی میاد خونمون مهمونی میگه مریمی بخوری نشین یه وقت ؟ سرو صدای خداحافظی نصفه شبتون...
یه روز ساعت دو بعدالظهر نوه تون با توپ به درو دیوار این حیاط پر از آت و آشغال می کوبه که دست شماست و هر طرفش هزار آفتابه لگن چیدین که از هر طرف صدای یکیش بلند می شه . من که تازه بچه رو با هزار دردسر خوابوندم و می خوام خودم یکم استراحت کنم و تو حال خودم باشم مگه این صدای توپ می ذاره ... خوب میام دم پنجره می گم آقا پسر تو حیاط توپ بازی نکن لطفاٌ ! صدا قطع میشه اما فرداش دوباره همون آش و همون کاسه با این تفاوت که وقتی این بار میام کنار پنجره و می گم "پسر گلم مگه قرار نشد تو حیاط توپ بازی نکنی ؟ "( آخه ما ناسلامتی صابخونه ایم... یعنی یه چیزی تو همین مایه ها.ولی در ظاهر ) شما میاین و جلوی بچه می گین "بله ! باشه...اما خوب مادرشون بیمارستانه اینام پیش ما هستن بچه ان دیگه.. ". لجم میگیره از این توجیه، اونم جلوی بچه ای که کارش اشتباه بوده .می گم "خدا انشالله شفاشون بده" و وقتی از جلوی پنجره میام کنار از یه طرف می گم خوب مریضی درست اما آسایش دیگران چی میشه چرا همیشه کار غلط خودمون رو توجیه می کنیم و بهانه می تراشیم. چرا قبول نمی کنیم اشتباه کردیم و دیگران هم حق دارن. از یه طرف دیگه می گم نکنه بچه ی مردم ناراحت بشه طفلکی حالا که مادر هم بالا سرش نیست....
امروز بعد یه هفته اومدین زنگ ما رو زدین برام از انار توی باغچه مون آووردین دستتون درد نکنه . به حکم ادب وهمسایگی می پرسم "دخترتون چطوره ؟" میگین "چند روز پیش خوب شده بود اومده بود تو بخش ولی باز حالش بد شده بردنش سی سی یو . قلبش ناراحته عملش کردن دو تا بچه داره".. پای چشاتون بدجوری گود افتاده، خودتون هم انگاری از غصه حال و روز خوشی ندارین . "اما دوباره دیروز بهتر شده خیلی بهتر ." می گم "خدارو شکر غصه نخورین خوب می شه انشالله." در رو که می بندم فکر می کنم نکنه بمیره زن بیچاره. آخه بارها شده کسایی رو که می شناختم و سخت مریض بودن یه دفه حالشون خوب خوب شده اما بعد تموم کردن. درست مثل یه شمع که داره تموم میشه آخرش شعله اش بیشتر میشه و نورش زیاد تر ولی یه دفعه خاموش میشه. غصه ام میگیره.. ... اگه دخترش بمیره من تا ابد یادم می مونه که به بچه اش گفتم "تو حیاط با توپ بازی نکن پسرم!" اما منم حق داشتم . شما چرا آدمو با وجدانش در گیر می کنین حاج خانوم . انصاف داشته باشین من که همه چی رو تحمل کردم چرا با ذهنم این جور می کنین؟ یه جوری هول برم داشته که انگار همین الان خبر اووردن طرف مرده. تو دلم دعا می کنم الهی خوب بشه برگرده پیش بچه هاش . منم ایندفه جلوی خودمو می گیرم خفه میشم تا پسرش با توپش هی بکوبه به در ودیوار.آره به جهنم حداقل اونجوری بردیا ی من بی خواب میشه خودم خسته و درب داغون، ولی وجدان درد نمیگیرم واسه بچه ی مردم. اما حاج خانوم شمام خوب بلدین...

